نامه ای برای فردا

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

یا حق...

سلام خانوم گل...

امروز اومدم جواب نامه و حرفهایت را بدهم...

یادته همیشه میگفتی دوست داری بدونی وقتی رفتی اولین قطره اشک را کی برات و اولین کسی

که فراموشت میکنه کیه؟؟

یادته هر وقت این حرف رو میزدی کلی من و امیر دعوات میکردیم و سر و صدا راه میانداختیم...

اما امروز اومدم جوابت رو بدم...

عزیزم اولین قطره اشک را مادرت برایت ریخت و دومین کسی که اشک ریخت امیر بود و

کسی که اخر همه اشک ریخت من بودم چون باور نداشتم...

عزیزم نمیدانی تنفس و احیا قلبی به عزیزتین کس زندگیت از مرگ هم سخت تره... تمام مدتی که

من و امیر سعی داشتیم تو را با احیا به زندگی برگردانیم مادرت اشک ریخت...

امیر اشکهای مادرت را دید و دستهایش شل شد، نشست و محکم بر سر زد و زد زیر گریه...

با ناباوری هنوز میخواستم تو برگردی...

اورژانس امد و نوار قلب گرفت ...

شک داد و گفت متاسفم...

مادرم و مادرت تو بغل هم گریه میکردن...

بابات و امیر هر کدام گوشه ای سر در اغوش گرفته بودن و زار میزدن...

همه ی همسایه ها ، حتی امدادگرای اورژانس هم گریه شان گرفته بود اما من فقط نگاه میکردم..

سرم گیج میرفت...

نمیفهمیدم چی شده...

هجوم اوردم به طرفت و دوباره شروع کردم به احیا اما جلومو گرفتن...

داد میزدم اما گریه نمیکردم...

امیر اومد گفت بفهم رفت... چرا نمیفهمی...

فقط نگاش میکردم...

سیلی محکمی بهم زد و گفت بیدار شو بفهم...

اون موقع بود که فهمید چه شده...

افتادم به گریه...

اما اخرین کسی بودم که گریه کردم...

و اما هنوز کسی تو را فراموش نکرده و ما اجازه نمیدهیم که فراموش شوی...

ببین الان دو تا ابجی سایه داری که برای فراموش نشدنت تلاش میکنن...

سایه جانم نه تنها تو را بلکه تمام دوستای رفته دنیای مجازی را زنده نگه داشته...

و من...

به وصیتت عمل خواهیم کرد و در کنار کسی که تو خواستی از فراموشی ات تا

همیشه جلوگیری خواهم کرد...

برایم دعا کن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از تمام دوستان عزیز دعوت میکنم که به وب اسمانی ها که ابجی سایه زحمت

کشیده و به یاد عزیزان به راه انداخته بیایند و برای شادی روحشان فاتحه ای بخوانند...

http://asemania.persianblog.ir/

یا علی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

 

 

 

چگونه از شیشه باشم وقتی نگاهت از

 

سنگ است.........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

 

 

 

چگونه شیشه شوم وقتی نگاهت از

 

سنگ است.........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

میدونی این روزها چه کشیدم؟ دیدی مگه نه؟؟ میخوای برات بگم؟؟ بیتا من تو که بیرحم نبودی پس چرا؟؟ تحمل این سکوت را ندارم. پاشو...پاشو زود باش باید بهم جواب پس بدی... بیتا نمیگذرم ازت... نمی بخشمت.... خیانت کردی... به من....به امیر....به مادرت.....به پدرت... به همه..... بیتا......بیتا ساکت نباش........پاشو که میخوام بگی.......پاشو بگو چرا.......بیتا......به خدا دارم خفه میشم....به خدا دارم میمیرم از خستگی....... خیلی نامردی......هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر بی وفا باشی........بد کردی....بد کردی.........رفیق نیمه راه بودی....

کی شده بود بدون هم جایی بریم........کی همدیگه رو تنها گزاشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟ بیتا بیست روزه که هر جا میرم فقط اشکایی که از نبودنت ریختم هم دمم بوده. بیتا دارم میمیرم از دوریت...وای خواهر گلم تو بگو چه خاکی به سرم بریزم... به خود خدا قسم دارم میمیرم...بیتا به جان عزیزام بدون تو نمیتونم. دارم روانی میشم دوست ارم بیام... بیام پیش تو.....بیتا دعا کن دعا کن که بیام.....دیگه تحملم تمومه......دارم میترکم.....میفهمی میترکم بیتا...... بیتا مامانت بدون من غذا نمیخوره میگه اول بیتای منو بگید بیاد...بیتا مامانت اول لقمه تو دهن من میکنه بعد خودش میخوره.......بیتا منو تو بغلش میگیره میگه بوی بیتا رو میدی...... بیتا چشمامو میبوسه میگه بیتا عاشق این چشما بود......بیتا شوهرت اول میاد در خونه مگه تو رو میبینم بیتا رو دیدم بدون اون خونه برام جهنمه اول میاد در خونه ما بعد میره خونه خودتون......بیتا شوهرت اول به من زنگ یزنه بعد میخوابه میگه صدات بیتا رو زنده میکنه...بیتا پدرت مانتوهاتو داده میگه بپوش که میخوام بشی بیتای خودم.....بیتا من چه کنم؟؟؟؟؟؟اونا منو دارن من کیو دارم؟؟؟؟؟؟ من با کی یاد تو بیفتم؟؟؟؟؟؟؟ با عکسات؟ بیتا داغونم ابجی جونم کاش بودی تا هیچ کدوم از این روزا نمیومد....کاش بودی تا باز با خنده اشکامو پاک کنی و بزنی تو سرم بگی برو دیوونه...کاشکی بودی و مثل همیشه به اشکام میخندیدی... هنوز صدای خنده هامون توی اتاق میپیچه اما از وقتی رفتی حتی یه لبخند هم به لبم ننشسته... بیتا بی تو چه کنم ابجی؟؟؟؟ کمکم کن میخوام بیام پیشت........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

نه ان دریا که شعرش جاودانه ست

                              

                                  نه ان دریا که لبریز از ترانه ست


به چشمانت بگو بسپار یاد مرا

                                

                                  به ان دریا که نا پیدا کران است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

با اشک چشمانم مینویسم به جای عزیزی که سالها با هم

 

خندیدیم و اشک ریختیم و حسرت خوردیم و بزرگ شدیم و

 

حالا رفیق نیمه راه شد و من موندم با غمام...

 

بیتای من میدونم که هستی...

 

میدونم که داری حالم رو میبینی...

 

میدونم که اشکامو میبینی...

 

ما هیچ وقت تحمل اشک همدیگه رو نداشتیم اما حالا که

 

تو رفتی تنها مونس و هم دمم اشکهایم شده...

 

بیتای من بهشت جاودان خدا منزلت باد...

 

لطفا برای خواندن نامه به ادامه مطلب بروید...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

کاش میدانستم  بعد از مرگم اولین قطره

اشک را چه کسی برایم میریزد

و اولین کسی که فراموشم میکند کیست...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

   سلام...


   من بیتا نیستم من سایه ام


   امده ام که بگویم و برم


   دست و دلم به گفتن و نوشتن به جای بیتا نمیرود


   هر کس میخواهد بداند چرا دیگر در این وبلاگ مطلبی نوشته


   نمیشود لطفا به ادرس زیر بیاید تا بفهمد قضییه چیست


   فقط میتوانم بگویم برای شادی روح ابجی بیتا نویسنده


   این وب دعا کنید...


   این ادرس وب منه               

                              http://delebitab.persianblog.ir    


   یا میتوانید از لینگستان به وب دل بی تاب بیایید...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

به نام تک نیاز لحظه های سر شار از نیاز

امروز دارم با سینه ای پر از درد مینویسم. با دلی که دیگر پای همراهی و همدردی با مرا ندارد. با قلبی که فریاد میزند جدایی بس است . خدا جونم امروز بیش از هر روز دیگر احساس تنهایی و غریبی دارم زیرا با اینکه میدانم دیاکو جونم کجا ست اما خبری ازش ندارم...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

همه چیز مثل هم است
گور من یعنی زندگی تو
و شاید گور تو
زندگی من
زندگی یعنی عاشق کسی باشی
و با کس دیگر زندگی کنی
روحت میان خانه های بیشرم سرگردان میشود
نه از عاشق شدن در امانی
نه از زندگی
تو به دو موجود توامان محکومی
عشقت
و عاشقی که تو را در قمار
باخته است
.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چرا من اینقدر غریبم و کسی بهم سر نمی زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |

عصر ما عصر فریبه ****  عصر اسم ای غریبه

عصر پژمردن گلدون ****  چترهای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه ****  وعده هاش همه دروغه

اسموناش پر درده **** قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق **** بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل رو به دریا **** من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده **** پشت هر پنجره پرده

قفس ها پر پرنده ****  لبای بودنت خنده

چشمای خونه سواله ****  مهربون شدن محاله

نه برای عشق ریلی **** نه کسی به فکر لی لی

کاش تو قحطی شقایق **** بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل رو به دریا **** من و تو تنهای تنها

اونقده می ریم که ساحل **** از من و تو بشه غافل

قایق رو با هم می رونیم **** اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه اسمونش **** نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش **** نه گلای گل فروشش

مثل اینجا اهنی نیست

پس بین یادت بمونه **** کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا ****  وعده ما لب دریا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعری رو که نوشتم از داریوشه اخه اونی که خودتون دیگه میدونید

عاشق شعرای داریوش بود و میتونم بگم همه شونو از حفظه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |

به نام تک نیاز لحظه های سرشار از نیاز

دیاکو جونم، عزیزم ، گاهی سخته گفتن انچه درون

ماست... گاهی سخته قبول انکه عاشق شدی... خدایا

دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست. دیاکو جونم هنوز

فراموش نکرده ام روزایی را که از تو بی خبر بودم... هنوز

فراموش نکرده ام که چگونه تنها بودم و من چگونه از این 

 تنهایی و نبودن نابود شدم. اگر باز هم... اگر... دیاکو جونم

قلبم خسته است،خسته تازه التیام یافته. اخر مگر تا کی تا

کجا می توان این قلب خسته رو وصله کرد؟؟؟؟ روزی هم

میرسد که دیگر وصله ای بر ان نتوان کرد ان وقت چه

کنم؟؟؟ دیاکو جونم میدانی که با توام، با تویی که در غربت

دلت گرفته...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |

  وقتی است که من تمام می شوم

                                      و همچنان ناتمام

                                  ادامه ام در انبوهی از

  سایه های روشن و تاریک                    در ابهام غروب هنگام اسمان

                                  گم می شود

  چشم های تو باز می شود

  و از تاریک غروب هنگام                 

                              سپیده می دمد

  و رنگ های شفاف و پر غرور

                                              بر انتهای گیسویت مینشیند.لبخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

 اره منم همون دیوونه همیشگی

دیاکو جونم عزیز دلم سلام.  نمیدانی این چند روز چقدر دلم هوایت را کرده بود. نمی دانی چقدر دوست داشتم پیشم بودی حتی نمیدانی چقدر دوست داشتم ببینمت ولی افسوس که حتی عکسی هم ازت نداشتم که شاید مرحم قلب خسته ام باشد.

دیاکو جونم داشتنت، دیدنت و حتی بودنت برایم حسرت شده حسرتی که میترسم به دلم بماند و مانند زخمی دلم را به فنا و نابودی بکشد. کاش میشد حاقل یک بار ببینمت و یا حتی فقط ... دیاکو جونم دیگه حتی نمیتوانم چشمانم را ببندم و در خیالم ببینمت. تمامی قدرتهایم را از دست داده ام. حتی دیگر نمیتوانم حرفهایم را بنویسم . عزیزم ای بهترین خیلی چشم انتظاری بد وناامید کننده است مخصوصا اگر چشم انتظار دیدن عزیزترین کست باشی. ولی من هنوز ناامید نشده ام و تا لحظه ای که جان در بدن دارم چشم انتظار دیدارت میمانم...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |


نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم... اول یه

 

 

خلاصه ی کوچولویی از زندگیم میگم براتون و

 

 

بعد میخوام تمام نامه هایی را که نوشتم و پست

 

 

نکردم رو براش بنویسم....

 

 

21سالمه تا 5 ماه پیش همه بهم میگفتن خیلی

 

 

چهره ات جذابه و بیشتر بهت میاد که 18 باشی اما

 

 

الان بهم میگن محاله که زیر 26-27 داشته باشی. 

 

 

29 مهر ماه سال 86 با یه جوون مهربون و خوش قلب

 

 

که اهل اذربایجان غربی بود اشنا شدم. کم کم به علاقه

 

 

پیدا کردم. هر روز بیشتر از روز قبل دوستش داشتم

 

 

هیچ وقت بهم نگفت که دوستم داره اما هر شب زنگ

 

 

میزد از تلفن عمومی ، هر دوتامون از سرما میلرزیدیم

 

 

و با هم حرف میزدیم. راستی یادم رفت اسمش دیاکو

 

 

بود...

 

 

چند ماه گذشت تا دیاکو من رفت خدمت. روز به روز

 

 

ازم دور تر شد. 26 تیر 87 برای حدودا یک ساعت

 

 

توی اهواز هم دیگه رو دیدیم....

 

 

از اولین و اخرین دیدارمون ماه ها گذشت و روز به

 

 

روز دورتر و سرد تر شد تا در نهایت ارامش رهام

 

 

کرد...

 

 

نمیدونم چی شد اما دوباره رابطه ما بعد از چند ماه از

 

 

سر گرفته شد اما نه به عنوان عشق به عنوان دوست.

 

 

ابان ماه پسر داییم اومد خاستگاریم و من در کمال

 

 

ناامیدی از عشقم به پسر دایی عاشقم جواب مثبت دادم

 

 

عید قربان عقد کردیم و 10 روز بعدش یعنی عید غدیر

 

 

عروسی....

 

 

دیاکو کمکم کرد عاشق شوهری بشم که با سیلی سر

 

 

سفره عقد بله گفتم. 2ماه من باردار شدم اما ازمایشها

 

 

حاکی از مریضی  من بود. مشخص شد که من سرطان

 

 

بدخیم خون دارم و نمیتونم بچه ام را نگهدارم...

 

 

به اسرار همسرم که جراح مغز و اعصابه خواستم

 

 

برای درمان برم کانادا که باردار بودنم اجازه پرواز

 

 

طولانی را ازم گرفت... مجبور به سقط جنین شدم.

 

 

بچه های دوقلو 5ماهه را به زور ازم گرفتند. 2بار

 

 

بعد از اون رفتم استامبول اما کلا قطع امید کردن ازم.

 

 

در طی مدتی که با دیاکو بودم نامه های زیادی براش

 

 

نوشتم و پست کردم اما بعضی از ان نامه ها  هیچ وقت

 

 

پست نشدند و اینجا میخوام بنویسم نامه هایی را که

 

 

برای عشق پیشینم نوشته بودم دوست ندارم بعد از

 

 

مرگم فراموش بشم.

 

 

همین جا هم برای همسرم مینویسم:

 

عزیز مهربانم به اندازه ی بی کران اسمان دوستت

 

 

دارم. مرا ببخش که نتونستم خوشبختت کنم و جز درد

 

 

و مریضی و نگرانی چیزی برایت نداشتم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط T.n.H.A نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




دریافت كد ساعت